لینک متنی

به سایت مجمع المداحین شیراز خوش آمدید

مقتل حضرت رقیه بنت الحسین(س)
مقتل حضرت رقیه بنت الحسین(س)

حضرت رقيه(س)
نام: رقيه(س)

نام پدر: حسين بن علی بن ابيطالب(ع)

نام مادر: ام اسحاق ، زنی صاحب فضيلت که قبلاهمسرامام حسن(ع)بوده و طبق وصيت وسفارش

امام حسن(ع)بعداز شهادت امام حسن(ع) به عقدامام حسين(ع)درآمدند

(ابصارالعين ، کشف الغمه ، اعلام الوردی)
ام اسحاق بنت طلحه (ارشاد شيخ مفيد)

کلمه رقيه دراصل به معنی صعود و ترقی به طرف بالاست که قبل از اسلام نيز و جود داشته

است که نام يکی از دختران هاشم (نيای دوم پيامبر) رقيه بوده که عمه عبدالله پدر پيامبر(ص)

به شمارمی آيد (بحارالانوار جلد سوم)

نخستين فردی که در اسلام به اين اسم نامگذاری گرديد دختر پيامبر و حضرت خديجه(س)

بوده ، يکی از دختران حضرت علی(ع)رقيه بوده که بعدها به ازدواج حضرت مسلم بن عقيل(ع)

درآمده است (الارشاد جلد دوم) كه حاصل اين ازدواج دو فرزند بنام هاي عبدالله و محمد بود

و در روز عاشورا در ركاب امام حسين (ع) شهيد شدند (دايره المعارف تشيع)

درمورداينکه نام دخترکوچک امام حسين(ع) رقيه بوده است شبهاتی وجود دارد که در

معالی السبطين لهوف ومقتل الحسين ابن ابی مخنف ذکرشده است .

برخی مقاتل نيز نام وی را فاطمه صغری دانسته اند و لقب ايشان را رقيه دانسته اند

 

سيد بن طاووس در لهوف اينگونه آورده است که بعد از شهادت علی اصغر(ع) امام حسين فرمود:

يااختاه، ياام کلثوم، وانت يازينب ، وانت يا فاطمه وانت يا رقيه و انت يا رباب انظرن اذا انا قتلت

قلاتشفقن علی حبيباولاتخمشن علی وجها ولاتفلن علی هجرا

ای خواهرم ،ای ام کلثوم و تو ای زينب وتو ای فاطمه وتو ای رقيه و رباب سخنم را به ياد داشته

باشيد هنگامی که من کشته شدم برای من گريبان چاک مزنيد و صورت مخراشيد و سخنی

ناروا مگوييد (لهوف ، اعلام الوردی ، نفس المهموم شيخ عباس قمی ، بحارالانوار جلد 45)

در مورد سن و سال رقيه (س) بين ارباب مقاتل اختلاف وجود دارد علامه حائری در

معالی السبطين وی را رقيه پنج ياهفت ساله دانسته اند فاضل دربندی دراسرار الشهاده و خزائن

نيز سن ايشان راسه ساله دانسته اند کامل بهايی نيز رقيه را دخترسه ساله اباعبدالله(ع) معرفی

کرده است در كتاب رياض القدس و معالي السبطين و اسرارشهاده نيز رقيه را سه ساله معرفي

كرده اند در كتاب دايره المعارف شيعه ولادت دختر سيدالشهدا(ع) را در مدينه دانسته اند

دربعضي از روايات آمده است حضرت سكينه (س)در روز عاشورا به خواهرسه ساله اي كه به

احتمال قوي همان رقيه ميباشد گفت: بيا دامن پدر را بگيريم و نگذاريم بميدان برود امام (ع) با

شنيدن اين سخن بسياراشك ريخت و دختركوچك خود را درآغوش گرفت ولبهاي خشكيده

او را بوسيد و نازدانه ندا داد بابا تشنه ام امام يكبار ديگر او را درآغوش گرفت و با دلي پرخون با

او وداع كرد (اشتهاردی سوگنامه آل محمد)

سكينه (س) به همراه رقيه دامن پدر را گرفتند گريه هاي بي امان نازدانه همه اهل خيام را به

گريه و زاري انداخت ابي عبدالله (ع) دختر كوچك خود را در آغوش گرفت و گريست رقيه (س)

عرض كرد : بابا آخر تا كي تشنه بمانم حضرت فرمودند :

اجلسي عند الخيمه لعلي ابيك بما همين جا در خيمه بنشين شايد برايت آب بياورم و اين همان

رفتني بود كه ديگر بازگشتي در بر نداشت (رياض القدس)

بعد از لحظاتي ديگر صدايي جز هلهله به گوش نميرسيد ناگهان اسب بي سوار به سوي خيمه ها

آمد در حالي كه سرو صورت اسب از خون رنگين شده بود همگي زنان از خيمه ها بيرون دويدند

و ناله وا ابتا ، وا اماما ، وا رسول الله سر دادند و خود را روي پاهاي اسب انداختند ام كلثوم(س)

دست بر سر نهاده بود و ناله ميزد : وا محمدا اين حسين توست كه ميان خاك و خون افتاده

رقيه (س) خود را روي پاي اسب انداخت و صدا زد :

يا جواد ابي هل سقي ابي ام قتلوه عطشانا - اي اسب پدرم وقتي به ميدان ميرفت عطشان بود

به من بگو آيا به بابايم آب دادند (اشكي بر سه ساله) چرا بابايم را نياوردي ؟

دشمنان به قصد غارت به سوي خيام حمله كردند در كتاب سرورالمومنين آمده است رقيه(س)

هر روز سجادة امام را مي انداخت وآن حضرت نماز ميخواند لذا بعد از ظهر عاشورا به عادت

هر روز سجادة پدر را پهن كرد و منتظر پدر نشست شمر ملعون وارد خيمه شد رقيه عرض كرد:

 

هل رايت ابي ؟ آيا پدرم را ديده اي ؟ آن ملعون به غلام خود دستور داد كه آن طفل را بزن

غلام سرپيچي كرد و گفت : اين بچه طاقت كتك ندارد به كدام گناه او را بزنم يك مرتبه شمر

چنان سيلي به صورت رقيه (س) زد كه صورتش كبود شد و ناله وا ابتا سر داد
(حاج شيخ علي فلسفي كتاب حضرت رقيه ، مقتل الرقيه)

رقيه (س) ديگر روي پدر را نديد تا آنجا كه به قتلگاه آمدند و بدن بي سر پدر را مشاهده كردند

در كتاب فوادح الحسينيه اينگونه آورده اند كه زينب (س) با آستين جلوي چشمان رقيه (س) را

گرفت تا مبادا او بدن بي سر پدر را ببيند رقيه آستين را كنار زد و ديد عمه اش با كشتة به خون

آغشته اي كه سر ندارد حرف ميزند و گريه ميكند رو به عمه كرد و عرض نمود :

عمتي هذا نعش من ؟ عمه جان اين كشته كيست ، كه در آغوش گرفته اي و زينب(س) ديگر

طاقت نياورد و فرمود : اين بابايت حسين (ع) است كه دارم با او حرف ميزنم

لذا رقيه (س) ناله كرد مرا رها كنيد پدر به من وعده آب داده بود ميخواهم ببينم برايم آب

آورده يا نه ؟؟

در كتاب رياض القدس اينگونه نوشته اند كه نيمه هاي شب حضرت زينب (س) متوجه شد

رقيه (س) در ميان اسرا نيست برخاست و پا به بيابان گذاشت و هر چه جستجو كرد نشاني از

او نيافت يكي از سپاهيان گفت : اي زن اول شب صداي كودكي را در ميان قتلگاه شنيدم

 


برو ببين شايد ميان كشته ها باشد زينب (س) كنار قتلگاه ايستاد و با گريه صدا زد :

حسين جان بجان تو از اول شب تا به حال بسكه با پاي پياده ميان بيابانها دويدم پاهايم

آبله زده برادر جان رقيه ات گمشده در اين حين صدايي از قتلگاه بر آمد كه اي خواهر بيا رقيه

اينجاست زينب (س) به قتلگاه آمد و ديد نازدانه روي سينه بابا خوابيده است و او را به سوي

خيمه ها بازگرداند

كاروان بعد از خروج از كوفه به سوي شام روانه شدند و بر روي شترهاي بي جهاز اهلبيت(ع) را

به اسارت بردند در راه در منزلي ديدند نيزه اي كه سر مبارك ابي عبدالله را حمل ميكند از

حركت نمي كند علت را از امام سجاد(ع) پرسيدند حضرت فرمود : عمه جان يكي از كودكان

گمشده و تا كودك پيدا نشود اين نيزه حركت نميكند زينب (س) سراسيمه به دنبال كودك رفت

وديد كه نازدانه كنار بوته اي به خواب رفته است رقيه را بيدار كرد و رقيه(س) عرض كرد :

عمه جان مادرت زهرا(س) را در خواب ديدم و هر دو ناله سر دادند (ناسخ التواريخ)

رقيه همراه با كاروان اهلبيت به شام آمد و در حاليكه مردم براي مشاهده اسرا مي آمدند رقيه

ازعمه زينب(س) سوال كرد عمه جان اينان كجا ميروند زينب(س) فرمود : به خانه هايشان رقيه

باز سوال كرد عمه جان مگر ماخانه نداريم و هرگاه ازپدرش سوال ميكرد به او ميگفتند :



پدرت درسفراست

طبق بسياري ازمقاتل
(لهوف ، دايرة المعارف ، نفس المهموم ، رياحين الشريعة و روايت كربلا ) رقيه (س)

لحظه اي بعد از شهادت حسين (ع) پدر را از ياد نبرد تاآنكه شبي در خرابه شام پدر را در خواب ديد

وبيدار شد و ناله وگريه سر داد و بهانه پدر را گرفت به او گفتند :

پدرت درسفراست . كامل بهايي ازكتاب حاويه نقل كرده است زنان خاندان نبوت شهادت پدران

را ازفرزندان خردسال پنهان ميداشتند و ميگفتند : پدرتان در سفر است.

اهلبيت(ع) هر چه رقيه را نوازش كردند تا آرام گيرد اما دختر چنان با سوز گريه ميكرد كه

همگي به گريه افتادند و ناله سردادند و بصورتشان ميزدند و خاك به سرخود ميريختند

يزيدصداي گريه را شنيد و گفت : چه خبراست جريان را به او گفتند كه دخترحسين(ع) بهانه

پدرش راگرفته است يزيد دستور داد سر پدرش را براي او ببرند و جلوي اوبگذارندتاآرام شود .

سرمقدس را در طشتي گذاشتند و دستمالي به روي آن افكندند و به خرابه آوردند هرچه

زينب(س)فريادزد نياوريد اعتنايي نكردند و سر را مقابل دخترگذاشتند رقيه گفت : اين چيست؟

من پدرم را ميخواهم من كه غذا نمي خواهم گفتند : پدرتو همين جاست رقيه پارچه را برداشت

ناگهان سربريده پدرش راديدچشمهاي دختر گرد شد

سررابرداشت و به سينه اش چسبانيد و گريه كرد و با سر پدر شروع به سخن گفتن كرد
(نفس المهموم)

 


ياابتاه من ذالذي خضبك بدمائك ؟ پدرجان چه كسي باخونهايت چهره ات رارنگين كرده ؟

ياابتاه من ذالذي قطع وريدك؟ پدرجان چه كسي رگهاي گردنت رابريده ؟

ياابتاه من ذالذي ايتمني في صغرسني؟ پدرجان چه كسي مرادرخردسالي يتيم كرده است؟

باباكاش خاك رابالش زيرسرقرارميدادم ولي محاسن تورا رنگين به خونت نميديدم
(معالي السبطين)
يا ابتاه من للنساء الحاسرات ، يا ابتاه من للارامل المسبيات
اي پدر اين زنان داغديده به چه كسي پناه ببرند و اين زنان بي سرپرست را چه كسي سرپرستي كند

سر را نوازش ميكرد برپيشاني ولب هاي پدربوسه ميزدوآه وناله ميكردتااينكه بيهوش شد

وهرچه صدايش كردند ديگر صدايي نشنيدندو وقتي زينب بالاي سررقيه آمد ديد ازدنيا

رفته است(نفس المهموم ، رياحين الشريعة)

هنگامي كه رقيه(س)ازدنيارفت زن غساله اي راآوردندكه بدن راغسل دهدكه ناگهان دست

ازغسل كشيد وگفت : سرپرست شما چه كسيست ؟ همه اهل خرابه نگاه به زينب(س) كردند

زينب(س) فرمود : چه ميخواهي زن غساله؟ گفت : چرا بدن اين طفل كبود است تا به من دليل

آنرا نگوييد كه اين طفل چه بيماري داشته كه از دنيا رفته است بدنش را غسل نميدهم

با اين حرف زينب(س) شروع به گريه نمود و به سر خود زد و فرمود : اي زن او بيمار نبوده است

اين كبودي هاآثارتازيانه وضربه هاي دشمن است كه اينگونه كبود گرديده

 


(.شيخ عباس قمي به نقل ازمحدث قمي ، وقايع الحوادث و كامل بهايي)

خرابه بار ديگر غرق در غوغا و ماتم شد و اهالي شام وقتي صداي شيون را شنيدند درو خرابه

جمع شدند

زينب(س)بدن رقيه رابعد از غسل دادن با گريه و ماتم با همان پيراهن پاره كفن كرد به خاك

سپردوفرمود : برادرم حسين امانتيت رابگيرگرچه آن روزي كه به من سپردي گوشهايش پاره

نبودوازضرب سيلي صورتش نيلي وكبودنگشته بود . (وقايع الحوادث ، )

درهنگامي كه اسرارا ازشام به سمت مدينه حركت دادندحضرت زينب(س)به زن هاي شامي

كه براي بدرقه آنهاآمده بودندفرمود : ماازميان شما ميرويم ولي يك دخترخردسال درميان شما

به امانت گذاشتيم او در اين شهرغريب وتنهاست كنار قبراو برويد و او رافراموش نكنيد

(وقايع الحوادث جلد پنجم)

ودرهنگام وروداهلبيت(ع)به كربلازينب روبه قبربرادركردوفرمود: حسين جان همه امانتي هايت

راآورده ام اما ديگر سراغ رقيه (س) شيرين زبانت را نگير كه درشام جاگذاشته ام
(منتخب التواريخ)

عالم بزگوارمرحوم محمدهاشم خراساني مينويسد :
عالم جليل القدر شيخ محمد علي شامي كه از جمله علما و محصلين نجف اشرف است به حقيرفرمود:


كه جد مادري بدون واسطه من جناب آقا سيد ابراهيم دمشقي كه نسبش به سيدمرتضي

علم الهدي منتهي ميشد وي سنش نود سال بود و سه دختر داشت شبي دختر بزرگشان حضرت

رقيه(س) رادرخواب ديدكه فرمود : به پدرت بگو به والي شام بگويد كه ميان قبر و لحدمن آب

افتاده است و بدن مرا اذيت ميكندبيائيد و قبر مرا تعمير كنيد دخترش به سيد داستان خواب

راعرض كرد ولي سيد ازترس اهل تسنن به خواب اعتنا ننمود شب بعد دختر دوم سيد همين

خواب را ديد و به پدرگفت ولي باز سيد ترتيب اثر نداد

شب سوم دختر كوچك نيز همين خواب را ديد و باز سيد اعتنايي نكرد تا اينكه در شب

چهارم خود سيدحضرت رقيه(س) را در خواب ديد كه با ناراحتي فرمود : چرا والي را خبر

نكردي . سيد بيدار شد و صبح نزد والي شام رفت و خوابش را براي والي تعريف كرد ، والي

دستور داد علما و صلحاي شيعه و سني غسل كرده ،

لباس پاكيزه بپوشند و رهسپار حرم شوند و بنا براين شد كه قفل به دست هركسي كه

باز شد همان شخص قبر را نبش كند و جسد مطهره را بيرون بياورد تا قبر را تعمير كنند .

همگان دركمال آداب غسل كردند و راهي حرم شدند در آنجا قفل به دست كسي

باز نشد بجز دست مرحوم سيد ابراهيم و وقتيكه ميان حرم مشرف شدند كلنگ هيچيك

بر زمين اثر نكرد مگر كلنگ سيدابراهيم سپس حرم را خلوت كردند



لحد را شكافتند و مشاهده كردند بدن نازنين حضرت رقيه (س) در ميان لحد و كفن صحيح

و سالم است اما آب زيادي ميان لحد جمع شده است و دور تا دور قبر را آب گرفته است

سيد بدن را از ميان لحد بيرون آورد و روي زانوي خود نهاد و سه روز به همينگونه بالاي

زانوي خود نگه داشت و پيوسته گريه ميكرد تا زمانيكه قبر را تعمير كردند اوقات نماز كه

ميشد سيد بدن نازدانه را روي شئ پاكيزه اي ميگذاشت و بعد از فراغ دوباره برروي زانوي

خود قرار ميداد ، قبر را تعمير كردند سيد بدن را دفن كرد

و دعا كرد خداوند پسري بر او مرحمت نمايد ، دعاي سيد مستجاب شد و در آن سن پيري

خداوند پسري به او مرحمت نمود كه نامش را سيد مصطفي ناميد و اين قضيه در سال

هزارودويست وهشتاد ه . ق بوده است

(منتخب التواريخ ، معالي السبطين ، اجسادجاويدان ، مقتل جامع مقرم)

تصـاویـر مرتبط
نـــویسـنــده : مجتبی - گروه عمومی
تعداد بازدید این مطلب :
, ,
لطفاً نظرات خود را از طریق فرم زیر ثبت نمایید
نام ونام خانوادگی : پست الکترونیک :
موضوع نظر : وب سایت :
آمار بازدید : بازدید امروز : 270 بازدید دیروز : 232 بازدید کل : 747174 مطالب سایت : 161
اخبار سایت پیوند ها