لینک متنی

به سایت مجمع المداحین شیراز خوش آمدید

مقتل حضرت ابالفضل العباس(ع)
مقتل حضرت ابالفضل العباس(ع)

مقتل حضرت عباس(ع)
نام : عباس لقب : قمر بني هاشم(ع) ، سقا ، باب الحوائج

كنيه : ابوالفضل ، ابوالقربه (پدر مشك) ، ابوفاضل
نام پدر : علي بن ابيطالب (ع)
نام مادر : فاطمه دختر حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي معروف به ام البنين(س)
(العباس ابن مقرم)
تاريخ ولادت : چهارم شعبان سال بيست وشش هجري قمري در مدينه
(انيس الشيعه ، انوار نعمانيه ج يك ، وقايع الايام بيرجندي)
مدت عمر : سي وچهار سال وپنج ماه تقريبا سي و پنج سال
(منتهي الامال شيخ عباس قمي جلد يك)
تاريخ شهادت : عاشورا سال شصت ويك هجري قمري در كنار علقمه
دهم محرم سال شصت و یک قمری برابر با بیست و یکم مهرماه سال پنجاه ونه شمسی
قاتل : زيد بن ورقا و حكيم بن طفيل سنبسي (ناسخ التواريخ) محل دفن : كربلاي معلي
برحسب زمان تولد بعد از :
امام حسن(ع) سال سه هجري وشهادت سال پنجاه
امام حسين (ع) سال چهارم هجري و شهادت سال شصت و يك
حضرت محسن (ع) كه در سال يازدهم هجري در شكم حضرت زهرا(س) شهيد گرديد
محمد حنفيه تولد سال شانزده و وفات سال هشتاد و يك هجري
حضرت عباس پنجمين پسر حضرت علي (ع) محسوب ميگردد


مادرش فاطمه كلابيه از طايفه بني كلاب بوده است كه در شجاعت بي مثال بوده اند
علي (ع) به برادرش عقيل كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود سفارش كرد زني از دودماني شجاع براي
وي برگزيند كه فرزنداني قهرمان به دنيا بياورد و عقيل فاطمه كلابيه را براي وي برگزيد و گفت :
در عرب كسي شجاعتر از پدران و برادران او نيست (تاريخ طبري جلد ششم ، ابن اثير جلد سوم)
قال اميرالمومنين لعقيل بن ابيطالب : و هو اعلم قريش بالنسب اطلب لي امراه ولدتها شجعان العرب
حتي تلدلي ولدا شجاعا (سر سلسله العلويه ابي نصر بخاري )
تاريخ گواهي ميدهد كه پدران ودائيان ام البنين(س) دليران عرب در زمان قبل از اسلام بوده و در ميان
اين طايفه مردي چون عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب جد ثمانه مادر ام البنين ميباشد(مقاتل الطالبين)
كه به سبب قهرمان سالاري و شجاعت او را (ملاعب الاسنه) يعني كسي كه سر نيزه ها را به بازي
ميگيرد (العباس ابن مقرم)
فاطمة کلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و کمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاک،
احترام ویژه ‏ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود که اجر رسالت پیامبر
را «مودّت اهل بیت» دانسته است (تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری)
او برای حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم، یادگاران عزیز حضرت
زهرا (س)، مادری می‏کرد و خود را خدمتکار آنان می‏دانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود.
پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نکرد، با آن
که مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(نفس المهموم محدث قمی)

در اينجاست كه مي بينيم در وجود شريف ابالفضل (ع) دو گونه شجاعت در هم آميخته شده است
شجاعت هاشمي و علوي كه ارجمندتر است و والاتر ، و از جانب پدرش به او مي رسد
و شجاعت عامري كه از جانب مادرش فاطمه كلابيه به او انتقال مي يابد(سردار كربلا ابن مقرم)
گروهي از مورخين بر آنند كه امير المومنين (ع) با ام البنين بعد از وفات حضرت زهرا(س) ازدواج نموده
است (تاريخ طبري ج ششم ، ابن اثير ج سوم ، تاريخ ابوالفدا جلد اول)
و گروهي ديگر معتقدند كه اين امر بعد از ازدواج علي (ع) با امامه دختر زينب دختر رسول خدا(ص) بوده
است (مناقب ابن شهر آشوب جلد دوم ، مطالب السئول جلد يك)
و البته به دليل وصيت حضرت زهرا (س) كه به مولا علي (ع) فرمودند :
بعد از من با خواهرم امامه ازدواج كن چرا كه او براي فرزندانم چون خود من است

در هر صورت تمامي ازدواج هاي علي (ع) بعد از شهادت حضرت زهرا (س) بوده است به طوريكه.
تا بي بي دو عالم زنده بود ازدواج با ديگري صورت نگرفته است
( العباس ابن مقرم ، مناقب شهر آشوب جلد دوم )
در هر صورت مولا علي و ام البنين بعد از اينكه عقيل ، فاطمه كلابيه را انتخاب نمود ازدواج نمود تزويج
كردند كه ثمره اين ازدواج چهار پسر به نام هاي : عباس(ع) كه در سال بيست و شش هجري به دنيا آمد
جعفر در سال سي و دو هجري ، عبدالله در سال سي و شش هجري و عثمان در سال چهلم هجري بدنيا
آمدند و طبق روايات در زمان شهادت مولا علي در محراب كوفه عثمان كه فرزند چهارم ام البنين بوده است
به دنيا آمده است كه هر چهار برادر در كربلا در ركاب امام حسين (ع) شهيد شدند
(. العباس ابن مقرم)
عباس صيغه مبالغه به معناي در هم شدن بشره و در عرب به شير خشمگين بيشه عبوس ميگويند
فاطمه در حين ورود به خانه مولا علي بعد از مدتي با چشماني گريان از خانه بيرون آمد و وقتي علت را
از او جويا شدند فرمود : من از حسن و حسين (ع) سوال كردم كه آيا مرا به خدمتكاري ميپذيريد تا در اين
خانه براي همه خدمتكار باشم يا اينكه به خانه خود بازگردم و حسنين در جواب فرمودند :
شما عزيز و بزرگوار هستيد و اين خانه متعلق به شماست ( العباس ابن مقرم)
در زمان كودكي وطفوليت عباس (ع) ام البنين مشاهده كرد كه مولا علي بازوان كودكش را بوسه ميزند
و وقتي علت را جويا شد مولا در جواب فرمودند كه اين دستها در راه ياري حسينم از تن جدا خواهند شد
(العباس ابن مقرم)
دوران كودكي عباس در دامان مولا علي و امام حسن و امام حسين (ع) سپري شد ودر سال سي وهفت
در جنگ صفين حضرت عباس حضوری شجاعانه داشته او همچون بازويی برای برادرانش بود وهنگامی
كه آب فرات به اشغال معاويه درآمد و سپاه علی (ع)از آن محروم و ممنوع شد، يكبار سواران برای
آزادی آب عملياتی انجام دادند، ولی موفق نشدند، برای بار دوم امام حسين(ع)حمله كرد و توانست آبرا آزاد كند
در يكی از روزهای صفين اين حادثه عجيب روی داد: جوانی كه بر صورت خود نقاب زده بود، در برابر
معاويه قرار گرفت و مبارز طلبيد، چنان آثار شجاعت و هيبت از وجود او آشكار بود كه احدی از شاميان
جرات اين كه با او نبرد كند را در خود نمی يافت. معاويه كه در تنگنای مخوفی گرفتار شده بود، به
مردی به نام «ابن شعثا» دستور داد شتاب گيرد و با جوان ناشناس به نبرد پردازد، او در پاسخ
معاويه گفت: مردم مرا با ده هزار سوار برابر می شمارند، چگونه مرا به اين جوان مامور می كنی؟
معاويه گفت: چه كار خواهی كرد؟ گفت: مرا هفت پسر است، يكی از آنها را به جنگ وی می فرستم،
تا كارش را تمام كند
سپس يكی از فرزندانش را به جنگ فرستاد، طولی نكشيد كه فرزند ابن شعثا از پای درآمد. ابن شعثا
فرزند ديگرش را فرستاد. او نيز كشته شد؛ ساير فرزندانش نيز يكی پس از ديگری به ميدان آمدند و
كشته شدند. ابن شعثا ناچار شد كه خود به جنگ جوان ناشناس بيايد، هنگامی كه با وی روبرو شد،
گفت: فرزندانم را كشتی؟! به خدا سوگند، پدر و مادرت را به عزايت می نشانم، در جنگ تن به تن،
لحظاتی زدوخوردها و كشمكش ها به طول انجاميد، ولی سرانجام، جوان ناشناس، او را دو نيم كرد.
همه از شجاعت و دلاوری جوان ناشناس در شگفت بودند. در اين وقت، اميرالمؤمنين علي(ع) به
جوان ناشناس دستور داد كه بازگردد، او بازگشت و نقاب از چهره اش برداشت، علی (ع) پيشانيش
را بوسيد و همه فهميدند كه او ماه بنی هاشم عباس عليه السلام است
اصحابي چون مالك اشتر و ديگران از مولا خواستند به دليل تضعيف روحيه دشمن دوباره عباس
رابه ميدان بفرستد كه مولا فرمود او بازو و ناصر حسين است
(المحاسن والمساوی، ابراهیم بن محمد بیهقی، داربیروت للطباعة والنشر)
سن عباس (ع) را در جنگ صفين يازده سال ويا دوازده سال نوشته اند كه هنوز موئي در صورت آن

بزرگوار نروئيده بود و به دليل زيبايي چهره او را قمر بني هاشم (ع) ناميده اند .
سردار كربلا ، مقرم ، كبريت احمر ، مقتل خوارزمي قهرمان كربلا، ص 221 - 228، نقل از كبريت احمر، ج 4، ص 24.
عباس (ع) چهارده سال از عمر خويش را در دوره پدر گذرانيد كه در سال چهلم هجري در شب
بيست ويكم رمضان مولا علي (ع) از همه كساني كه كنار بستر بودند مي خواهد كه بيرون بروند
به جز بچه هاي حضرت زهرا (س) عباس نيز مانند ساير اطرافيان از جاي بر مي خيزد
مولا علي (ع) با دست اشاره به عباس كرد كه عباس جان تو نيز بنشين با تو كار دارم بعد از وصايايي كه
به حسنين و زينبين كرد دست عباس را در دستان امام حسين (ع) گذاشت و فرمود :
عباس جان هرگز از برادرت حسين جدا مشو و او را تهنا مگذار (سردار كربلا ابن مقرم)
حضرت عباس (ع) در بين سالهاي چهل تا چهل و پنج هجري قمري با لبابه دختر عبدالله بن عباس كه
پسرعموي مولا علي (ع) بود ازدواج كرد (منتهي الامال ج يك) كه ثمره اين ازدواج پنج فرزند بنام هاي :
عبيدالله ، فضل ، حسن ، قاسم و يك دختر بوده است كه ابن شهر آشوب نقل كرده است يكي از فرزندان
حضرت در كربلا به شهادت رسيده است (العباس ابن مقرم) و نسل عباس (ع) از فرزندش عبيدالله
كه مردي خوش سيما و اهل كمال بوده است ادامه يافته و ايشان در سال صدو پنجاه و پنج هجري
دار فاني را وداع گفت (العباس ابن مقرم)
در سال پنجاه هجري هنگام شهادت امام حسن (ع) عباس(ع) بيست وچهارساله بوده است (ابصارالعين)
او به همراه برادران و بني هاشم (ع) در تشييع جنازه برادر شركت كرد و هنگامي كه بدن مبارك را
تير باران كردند عباس (ع) شمشير از نيام كشيد كه امام حسين (ع) به سبب وصيت امام حسن(ع)
عباس (ع) را از جنگ و در گيري بازداشت و امام حسين(ع) فرمودند برادرم اينگونه وصيت فرمود:
لا تهرق من امري محجه من دم (العباس ابن اميرالمومنين)
در تشييع جنازه ام قطره خوني ريخته نشود وبنا بر اين وصيت امام (ع) جوانان بني هاشم را از در گيري
دور نمود و عباس به همراه امام حسين (ع) بدن مطهر امام حسن (ع) را به خاك سپرد
عباس همراه با كاروان امام حسين (ع) به وادي كربلا آمد و همه امور قافله را بر دوش ميكشيد
ودرشب هشتم به همراه نافع بن هلال و عده اي ديگر به قلب دشمن زدند و آب به خيام رساندند
بهر حال هر لحظه تب عطش در خيمه‏ها افزون مى‏شد، امام عليه‏السلام برادر خود عباس را فرا خواند
و به او مأموريت داد تا همراه سه نفر سواره و بيست نفر پياده جهت تدارك آب براى خيمه‏ها
حركت كند در حالى كه بيست مشك با خود داشتند. آنان شبانه حركت كردند تا به نزديكى
شط فرات رسيدند در حالى كه نافع بن هلال پيشاپيش ايشان با پرچم مخصوص حركت مى‏كرد
امام صادق (ع) فرمود: تاسوعا روزى است كه در آن روز امام حسين و اصحابش را محاصره كردند

و لشكر كوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمربن سعد به جهت كثرت لشكر و سپاه،

اظهار شادمانى و مسرت مى‏كردند، و در اين روز حسين را تنها غريب يافتند و دانستند كه ديگر ياورى

به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، سپس امام صادق (ع) فرمود:

پدرم فداى آن كسى كه را غريب و تنها گذاشته و در تضعيف او كوشيدند
عمر و بن حجاج پرسيد: كيستى؟
نافع بن هلال خود را معرفى كرد
ابن حجاج گفت: اى برادر! خوش آمدى، علت آمدنت به اينجا چيست؟
نافع گفت: آمده‏ام تا از اين آب كه ما را از آن محروم كرده‏اند، بنوشيم عمرو بن حجاج گفت: بنوش، تو را گورا باد
نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند در حالى كه حسين و يارانش تشنه كامند هرگز به تنهايى آب ننوشم
سپاهيان عمرو بن حجاج متوجه همراهان نافع بن هلال شدند، و عمرو بن حجاج گفت:
آنها نبايد از اين آب بنوشند، ما را براى همين جهت در اين مكان گمارده‏اند
در حالى كه سپاهيان عمرو بن حجاج نزديك‌تر مى‏شدند، عباس بن على به پيادگان دستور داد تا
مشك‌ها را پر كنند، و پيادگان نيز طبق دستور عمل كردند، و چون عمرو بن حجاج و سپاهيانش
خواستند راه را بر آنان ببندند، عباس بن على و نافع بن هلال بر آنها حمله ور شدند و آنها
را به پيكار مشغول كردند، و سواران، راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پيادگان توانستند
مشك هاى آب را از آن منطقه دور كرده و به خيمه‏ها برسانند (مقاتل الطالبين)
سپاهيان عمرو بن حجاج بر سواران تاختند و اندكى آنها را به عقب راندند تا آن كه مردى از سپاهيان
عمرو بن حجاج با نيزه نافع بن هلال، زخمى عميق برداشت و به علت خونريزى شديد، جان داد،
و اصحاب به نزد امام باز گشتند .(نفس المهموم)
در روز تاسوعا بعد از نماز عصر عمر سعد فرياد زد اي لشگرخدا سوار شويد كه شما را به بهشت مژده
باد ، دشمنان به سوي خيمه ها هجوم آوردند عباس (ع) به امام خبر داد كه دشمن در حال پيشرويست
امام (ع) از جاي برخاست و فرمود :
يا عباس ، اركب بنفسي انت ، حتي تلقاهم ، فقول لهم : ما لكم ؟ و ما بدالكم ؟ وتسالهم عماجاء بهم
عباس ، جانم فدايت ، سوار شو تا به آنها برسي پس از آنها بپرس چه شده ؟ و چه اتفاقي افتاده است؟
اركب بنفسى انت» این تعبیر امام حسین علیه‏السلام نسبت به برادرش عباس
تاريخ الامم والملوك جلد پنجم

«بنفسى انت» در خور دقت است و حكایت مى‏كند از موقعیت و مرتبه بلندى كه آن بزرگوار نزد امام علیه‏السلام دارد
حضرت عباس (ع) با بيست سوار كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه
دشمن آمده و پرسيد: چه رخ داده و چه مى‏خواهيد؟
گفتند: فرمان امير است كه به شما بگوييم يا حكم او را بپذيريد و يا آماده جنگ شويد
عباس (ع) گفت: از جاى خود حركت نكنيد و شتاب به خرج ندهيد تا نزد ابى عبدالله رفته و پيام
شما را به او عرض كنم. آنها پذيرفتند و عباس بن على (ع) به تنهايى نزد امام حسين(ع) رفت و
ماجرا را به عرض امام رسانيد، و اين در حالى بود كه بيست تن همراهان او سپاه عمر بن سعد
را نصيحت مى‏كردند و آنان را از جنگ با حسين بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پيشروى آنها به
طرف خيمه‏ها جلوگيرى مى‏كردند
امام عليه‏السلام به حضرت عباس فرمود: اگر مى‏توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخير
بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم.
(اعلام الوردي)
خداى متعال مى‏داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او (قرآن) را دوست دارم.
(. لهوف ، تذكره الخواص ، اسرار الشهاده ،‌ الارشاد جلد دوم)
عباس (ع) بازگشت وآن شب را از آنها مهلت خواست عمر سعد جواب نداد و از همراهيان پرسيد
عمرو بن حجاج گفت : سبحان الله و شگفتا اگر اينان اولاد پيغمبر نبودند و از ترك و ديلم بودند وازتو
چنين درخواستي مي كردند مي بايست اجابت ميكردي قيس با اشعث هم گفت : با درخواستشان
موافقت كن و آنان آن شب را مهلت دادند
در شب نهم دو امان نامه براي عباس و برادرانش آوردند كه هر دو را رد كردند (تذكره الخواص)
ابي مخنف مي گويد : نامه اي بعنوان امان نامه از طرف ابن زياد به درخواست عبدالله بن ابي محل بن
حزام كه حضرت ام البنين عمه او بود نوشته شد و توسط غلامش كزمان (. خوارزمي نام او را عرفان ذكر كرده است)
به عباس و برادرانش رسانيد
و آنان در جواب گفتند به دايي ما سلام برسان و به او بگو نيازي به امان نامه شما نداريم و امان خدا
بهتر است .(كامل اثير) شمر نيز نامه اي را آورد و فرياد زد : اين بنو اختينا ؟ پسران خواهر ما كجايند
(در عرب مرسوم بود كه زنان طايفه خود را خواهر صدا ميزدند) عباس و برادران جواب اورا ندادند
امام حسين (ع) فرمود : جواب او را بدهيد گر چه فاسق و گنهكار است برادران همگي از او پرسيدند:
چه ميخواهي ؟ او گفت شما در امن و امان هستيد خودتان را با برادرتان حسين به كشتن ندهيد
وملتزمقيد طاعت يزيد باشيد تا به سلامت برهيد عباس (ع) در پاسخ به او فرمود:
لعنك الله و لعن امانك و........ خدا لعنت كند تو و امان نامه ات را آيا تو ما را امنيت مي دهي ولي فرزند رسول خدا در امن و امان نباشد (ابصارالعين انساب الاشرف و تذكره الخواص)
راوي گويد شمر پس از شنيدن اين پاسخ مانند خوك وحشتناك بسوي لشكر خو بازگشت
بعد از آنكه سيد الشهدا ياران خود را در شب عاشورا جمع كرد و فرمودند :
من هيچ اصحابي را صالح تر و بهتر از شما و نه اهلبيتي را فاضل تر و شايسته تر از اهلبيت خويش سراغ
ندارم اما اينان با من جنگ دارند و من بيعت خويش را از شما بر مي دارم و مي توانيد در تاريكي شب
برويد عباس (ع) عرض كرد :
لم تفعل ذالك ؟ لنبقي بعدك ؟ لا ارانا الله ذلك ابدا (الارشاد ج دوم) چرا چنين كنيم ؟
براي اينكه بعد از شما زنده بمانيم ؟ خداوند اين روزها را بر ما هرگز نبيند (ابصار العين )
در شب عاشورا او اولين كسی بود كه به ندای ياری طلبی امام (ع) لبيك گفت

همچنين در سه روزی كه در كربلا آب كمياب بود، قدری آب را سهميه بندی كردند؛ ولی سه تن: امام،
زينب و عباس عليهم السلام حتی از سهميه خويش استفاده نكردند
در روز عاشورا پس از صف آرايي لشكريان عمر سعد ، امام سمت راست لشكر را به زهير سمت چپ
را به حبيب بن مظاهر سپرد و قلب سپاه و علمداري آن را به عباس واگذار كرد
(الارشاد ، ابصارالعين ، الاخبار الطوال)
در كتاب كامل التواريخ آمده است كه زهير نزد عباس آمد و عرض كرد :
يابن علي مي خواهم داستاني را برايت نقل كنم عباس فرمود : مجال تنگ است زهير گفت : مي خواهم از
پدرت علي برايت بگويم عباس فرمود : چون از پدرم عليست پس سراپا گوشم
زهير عرض كرد زمانيكه پدرت اراده تزويج نمودبه برادر خود عقيل كه عارف بود ونسب شناس درخواست
كرد كه زني از دودماني شجاع و دلير و خانداني حسب ونسب و شجاع انتخاب كن كه پسراني شجاع
و دلير از جانبش به من عطا گردد
كه بازو و ناصر فرزندم حسين گردد اي عباس پدرت علي (ع) تو را براي چنين روزي تربيت كرده است
از شنيدن اين كلام لرزه در اندام عباس افتاد و فرمود : اي زهير حال نشانت ميدهم كه پدرم چگونه
مرا تربيت نموده است به خدا سوگند چيزي نشانت دهم كه تا امروز هرگز نديده باشي
چنان پاي در ركاب اسب كوبيد كه تسمه ركاب از هم گسيخت و پاره شد به قلب سپاه دشمن حمله
كرد و تعداد زيادي را به هلاكت رسانيد مارد بن صديف دو زره حلقه تنگ پوشيده بود نيزه بلندي
به دست گرفت و براي مقابله با عباس به ميدان آمد رو به عباس كرد و گفت : اي جوان به خودت رحم
كن و برگرد و خودت را نجات بده پهلواني چون من قابل مقايسه با جواني چون تو نيست عباس فرمود:
من پرورش يافته ام كه با پهلوانان رو در رو شوم من پسر علي هستم كه او را حيدر مي نامند
پس تمام تلاشت را به كار گير و ياوه گويي را رها كن .
مارد با شنيدن اين سخنان غضب كرد و نيزه را به سوي عباس حواله كرد عباس نيزه را گرفت و به
سمت خود كشيد مارد دست به شمشير برد و نيزه را رها كرد عباس ندا داد از خدا مي خواهم كه
تو را با نيزه خودت به درك واصل كنم نيزه را به خاصره (تهيگاه) اسب فرو برد مارد بر روي زمين افتاد
و از اين امر خجالت كشيد شمر فرياد زد واي بر شما همرزم خود را دريابيد قبل از آنكه كشته شود
سپاه حمله ور شد اما عباس نيز به سوي آنان حمله كرد و نيزه را به گلوي مارد فرو برد و اورا به درك
واصل كرد و بر لشكريان يورش برد و عده زيادي را كشت سپس به سوي خيمه ها وزهير بازگشت
و فرمود : مشاهده كردي كه پدرم مرا براي چه تربيت كرده است
(كامل التواريخ ، سردار كربلا ابن مقرم)
در مورد چگونگي به شهادت رسيدن آن حضرت اختلافاتي وجود دارد و معروف ترين آنست كه
امام حسين (ع) و عباس (ع) هر دو با هم به سوي فرات رفتند ولي لشكر بسيار زياد دشمن ميان آن دو
جدايي انداخت و امام به دليل اينكه مردي از طايفه درام تيري به سينه اش زد از حركت ايستاد و خون
خود را به سمت آسمان پاشيد وفرمود : خدايا گواه باش من از رفتاري كه با فرزند دختر پيامبرت ميشود
به تو شكايت مي كنم .
اين مطلب را شيخ مفيد در ارشاد مفيد در ارشاد ، شيخ طبرسي در اعلا م الوردي ، سيد بن طاووس
در لهوف نوشته اند هنگامي كه عباس نزد برادر آمد وفرمود :
اجازه رفتن مي خواهم حضرت گريست و فرمود :

يا اخي انت صاحب لوائي : اي برادر تو پرچمدار مني و با رفتن تو سپاه دشمن بر ما غلبه خواهد كرد
عباس فرمود : قد صاق صدري سمئت من الحياه و اريد ان اطلب ثاري من هولا المنافقين
سينه ام از اين منافقين به تنگ آمده و مي خواهم از اينان انتقام خون بگيرم امام (ع) عرضه داشت
حال كه قصد ميدان رفتن داري براي كودكان آب بياور كه عطش بر آنان غلبه كرده است
(بحارالانوار جلد45)
هر دورهسپار شدند اما با توجه به مطلبي به مطلبي كه بيان گرديد عباس (ع) به تنهايي به سمت
شريعه فرات رفت عمر سعد چهار هزار تيرانداز را براي محافظت از فرات آرائيده بود و عباس به سوي
آنان حمله كرد وضربات سنگيني بر آنان وارد ساخت و خود را به آب رسانيد لشكريان از ترس عقب
نشيني كردند (مقتل الحسين ابن مقرم)
عباس خود را به فرات رسانيد همين كه مشتي از آب بر گرفت و تا نزديك دهان آورد و به ياد تشنگي
حسين واطفال حرم افتاد و آب را فرو ريخت و مشك را پر كرد و فرمود: (بحارالانوار ج 45)
يانفس من بعدالحسين هوني وبعدلاكنت ان تكوني
اي نفس پس از حسين تو نزد من خواري ، نباشد كه تو پس از او باقي بماني
(معالي السبطين جلد يك و مقتل خوارزمي جلد دوم)
سوار بر اسب شد مشك را به شانه راست گرفت و كوتاهترين راه را كه نخلستان بود پيشه گرفت و دشمن
از هر سو عباس (ع) را محاصره كردند و وي را هدف تير قرار دادند به طوريكه مقدس اردبيلي روايت
مي كند كه عباس را تير باران كردند و هدف تير اندازها فقط به سمت مشك آب بود تا نتواندآب را
به خيام برساند و تير هاي زيادي به بدن اصابت كرد و دست راست قبل از آنكه زيد بن ورقا يا به نقلي
نوفل ازرق از پشت نخله خرما بيرون بيايند و با شمشير آن را از بدن جدا نمايند به علت تير باران
از كار افتاده بود زمانيكه دست راست را از بدن جدا كردند شروع به رجز خواني كرد و به سوي دشمن
حمله ميكرد
والله ان قطعتموا يميني اني احامي ابدا عن ديني
به خدا قسم اگر دستانم را قطع كنيد همچنان از دينم حمايت مي كنم و از امامي كه يقين وراستين است
دفاع مي نمايم بسياري از شجاعان عرب را بر خاك انداخت و شمشير مي زد و لحظه به لحظه برشمار
كشته شدگان دشمن ما افزود تا اينكه حكيم بن طفيل از كمين گاه خود كه پشت تخله خرما بود بيرون
آمد وضربتي بر دست چپ وارد ساخت و دستش را از بند قطع كرد و عباس دوباره رجز مي خواند:
يا نفس لا تخشي من الكفار و ابشري برحمه الجبار
اي نفس از كافران نترس تو را به رحمت خداي جبار مژده باد و مشك را به دندان گرفت
هدف عباس رسانيدن آب به خيام است آماج تير به سوي عباس روانه ميشد كه تيري به چشم خورد
و تير ديگر به مشك ، آب روي زمين ريخت (منتهي الامال و نفس المهموم)
ظالمي جلو آمد و گفت : اي عباس در عرب به دستانت فخر مي كردند كه بازوانت همانند
پدرت عليست عباس (ع) فرمود :
اي نانجيب حالا كه دست ندارم آمده اي ؟ آن مرد گفت : (از قبيله بني تميم ازفرزندان ابان بن درام)
اگر تو دست نداري من كه دارم با عمود آهنين بر فرق سر عباس (ع) زد مقاتل اينگونه نوشته اند
بين دو ابروي عباس شكاف ايجاد كرد و از هم شكافت از روي اسب با صورت به روي زمين افتاد
وفرياد زد :
يا ابا عبدالله عليك مني السلام يا اخا ادرك اخا
اي برادر ، برادرت رو درياب (وتنها در طول زندگاني عباس اينجابود كه حسين(ع)را برادر صدا زد)
مسير خيمه گاه تا محل شهادت عباس مسيري است كه طول مي كشد تا امام به بالين برادر بيايد
لشكريان از هر سو بر بدن عباس مي تاختند و نيزه و شمشير بر بدنش مي زدند هر كس از راه مي رسيد
از روي بغض و كينه ضربه اي مي زد حكيم بن طفيل در چند قدمي عباس ايستاده بود و تير در چله كمان
مي گذاشت و به بدن عباس مي زد (ابن نما)
به روايت مقدس اردبيلي حضرت عباس (ع) در هنگام افتادن از روي اسب ، همانند كوه وآماجي از تير
بود و بدنش همانند خارپشت شده بود و تمامي بدن را تير باران كرده بودند به رقمي كه شايد به جرات
بتوان گفت جاي سالم در بدن عباس ديده نمي شد و دشمن باز هم بر او حمله ميكرد .
روي زمين افتاده بود و خود را كشان كشان به طرف خيام ميكشيد سعي كرد با دو كنده زانو تير را از
چشم بيرون بكشد اما آنقدر اين تير شدت داشته كه درد اجازه بيرون كشيدن را نمي داد
مرحوم ملا حبيب كاشاني مي گويد :
هنگامي كه حسين (ع) صداي جانسوز برادرش را شنيد سوار بر ذولجناح شد و به سوي نهر علقمه
روانه شد دشمن با ديدن امام(ع) فرار كردند و امام (ع) آنها را متفرق كرد ناگاه ذولجناح ايستاد
اباعبدالله (ع) به زمين نگاه كرد دستان بريده عباس را ديد آن را به صورت خود كشيد و فرمود :
اي داد كه برادرم را كشتندبه راه خود ادامه داد دوباره اسب ايستاد و مشك پاره را نظاره كرد
آهي جانكاه بر كشيد و به كنار بدن برادر رسيد از اسب پايين آند و گريه سر داد با حزن واندوه سر
برادر را به سينه چسبانيد و گونه اي گريه ميكرد كه دشمن از صداي ناله ابي عبدالله به گريه افتاد
امام ناله سر مي داد : الآن انكسر ظهري وقلت حيلتي و شمت بي عدوي ...
حالا كمرم شكست و تدبيرم گسست و...........
بدن غرق به خون عباس را در آغوش گرفت خون را از چشمان عباس پاك كرد طبق روايات اكثر
مقاتل بدن را تكه تكه كرده بودند ، عباس به امام (ع) عرض كرد مرا به خيمه ها مبر چون به سكينه
و اطفال حرم وعده آب داده بودم و نتوانستم به وعده خود وفا كنم و ديگر اينكه من پرچمدار سپاهت
بودم و اگر اهل خيام مرا كشته ببينند صبرشان اندك مي شود ، امام جنازه غرق به خون عباس را در
كنار نهر علقمه رها كرد و به سوي خيمه ها بازگشت در حاليكه اشك چشمانش را با آستين پاك ميكرد
امام از چپ و راست به سپاه دشمن حمله مي كرد و آنها فرار مي كردند ابي عبدالله (ع) فرياد زد:
كجا فرار مي كنيد شما برادرم را كشتيد شما بازويم را شكستيد (ابصار العين)
دلايلي كه امام (ع) بدن عباس را به سوي خيام نياورد اول اينكه دشمن با تيغ و نيزه بدن را قطعه قطعه
كرده بودند و هر جاي بدن را بلند مي كرد جاي ديگر بدن به زمين مي افتاد
دوم اينكه خود ابالفضل(ع) از امام حسين در خواست كرد بدنش را به خيام نبرد
سكينه به پيش آمد و عنان اسب را گرفت و گفت :
يا ابتاه ان عمك العباس قتل و بلغت روحه الجنان
اي بابا عمويم عباس كجاست : و امام (ع) خبر شهادت عباس را به وي داد صداي شيون و گريه سكينه
و زينب و ساير بانوان بلند شد و ناله كردند واي برادر ، واي عباس ، واي از كمي يار و ياور ، زينب (س)
رو به برادر عرض كرد : حسين جان چرا برادرم را به خيمه ها نياوردي امام فرمود : خواهرم هرچه
خواستم بدن را بياورم ديدم به قدري اعضايش از هم گسيخته كه نمي توان آن را حركت داد
در منتخب آمده است كه : امام حسين (ع) گفت: بخدا قسم فراق تو برمن سخت است.

سپس گريه شديدي نمود.(معالي السبطين)

مرحوم دربندي (ره) در اسرارالشهادة نقل كرده كه امام حسين (ع) اراده فرمود كه جسد

آن جناب را بردارد. حضرت عبّاس چشمانش را باز نمود، ديد برادرش حسين مي خواهد

او را به خيمه حمل كند. عرض كرد: بحقّ جدّت رسول خدا(ص) كه مرا به خيمه مبر و همينجا

واگذار در مورد دفن بدن عباس (ع) زمانيكه بني اسد به كمك امام سجاد(ع) براي دفن شهدا

آمدند به امام عرض كردند كه بدني در كنار نهر علقمه افتاده است كه حضرت فرمودند:
آن بدن عمويم عباس(ع) است روايت است كه هر گوشه از بدن را بلند مي كردند گوشه اي ديگر روي
زمين مي افتاد و تنها بدن امام حسين (ع) و حضرت عباس (ع) توسط خود امام سجاد دفن شده است
و در دفن ديگر اصحاب بني اسد امام را همراهي مي كردند در حالي كه روي عمو را بوسيد و فرمود :
اي ماه بني هاشم بعد از تو خاك بر سر دنيا باد (سردار كربلا ابن مقرم)
معاوية بن عمّار از امام صادق (ع) روايت كرده كه امّ البنين به بقيع مي رفت و بر پسران خويش

شيون مي كرد، ناله اي غم انگيز و سوزناك كه مردم بر گرد او جمع مي شدند و گوش مي دادند

و گريه ميكردند حتي مروان هم (كه از بزرگترين دشمنان خاندان نبوّت بود ) مي آمد و زاري

او را مي شنيدو (با آن سنگدلي) گريه مي كرد. (نفس المهموم شيخ عباس قمي)

 

اين اشعاراز امّ البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل (ع) و ديگرپسرانش نقل شده:

اي كسي كه عبّاس را ديده كه در ميان نبرد جولان نموده و چون جنگ آوران حمله مي كند و

دركنارش ساير فرزندان حيدر كه همه چون شيران يالدار دنبال او بودند.

به من خبر رسيده كه ضربت بر سر فرزندم رسيد درحالي كه دست نداشت، واي بر من،

چه مصيبتي بر شير بچّه ام (فرزندم) رسيد، كه ضربت عمود بر سرش وارد آمد.

(عبّاسم من تو را مي شناسم ) اگر شمشير در دستت بود، كسي جرئت نمي كرد به تو نزديك شود.

و نيز امّ البنين گفته است:
اي زنان مدينه، ديگر مرا امّ البنين (مادر پسران) نخوانيد چون مرا به ياد شيران بيشه مي اندازيد.

به سبب پسراني كه داشتم امّ البنين خوانده مي شدم ولي اكنون برايم فرزندي نمانده است.

بر سر نعش آنان نيزه ها بهم افتاد و همه شان از طعن نيزه به زمين افتادند.

اي كاش مي دانستم آنچنانكه خبر دادند، آيا عبّاس من دست راستش قطع شده بود؟ (منتهي الامال)
امام سجاد در مورد عمويش عباس (ع) اينگونه سخن مي گويد :
روزي شديدتر از روز احد و روز جنگ موته بر پيامبر نگذشت زيرا در جنگ احد عمويش حمزه و در
نبرد موته پسرعمويش جعفر طيار شهيد شدند و هيچ روزي سخت تر از عاشورا بر پدرم
امام حسين(ع) نگذشت
كه سي هزار نفر كه خود را مسلمان مي دانستند بر اصحاب و اهلبيتش حمله ور شدند و خدا عمويم
عباس را رحمت كند كه جان خويش را در راه برادرش فدا كرد تا دستانش از بدن جدا شد و خداوند
در عوض دو بال بهشتي به وي عنايت كرد و همانا براي عمويم عباس جايگاه و منزلت ويژ ه اي نزد
خداوند است كه تمامي شهدا در روز قيامت بر آن غبطه مي خورند (مقتل اب مخنف)
امام صادق (ع) نيز لقب بنده صالح خدا را به عباس داده است چنانكه در زيارتنامه آن حضرت
مي خوانيم :
السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع الله - سلام بر تو اي بنده صالح و فرمانبر خدا (مفاتيح الجنان)
شهادت مي دهم كه تو براي خدا و رسولش و برادرت خير خواهي نمودي پس تو چه نيكو برادر
وفا داري بودي
امام زمان (عج) در زيارتنامه ناحيه مقدسه خطاب به عمويش عباس مي فرمايد :
السلام علي ابي فضل العباس الموالي اخاه بنفسه
سلام بر تو ابوالفضل العباس كه با جان خويش با برادر همدردي (وفاداري) نمودي
زمانيكه وسائل غارت شده از شهدا را به شام نزد يزيد بردند در ميان آنها پرچم بزرگي بود كه به غير از
دستگيره آن همه جايش صدمه ديده و سوراخ سوراخ شده بود يزيد از حاضرين پرسيد اين پرچم را
چه كسي حمل مي كرده است گفتند عباس بن علي (ع) آنگاه گفت به اين پرچم بنگريد .
اين پرچم بر اثر صدمات و ضربات هيج جاي آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه پرچمدارش آن را با
دست حمل كرده است سپس افزود :
ناسزا از تو دور باد اي عباس كه اين است معناي وفاداري برادر نسبت به برادرش (چهره درخشان )
در مورد سر مبارك عباس (ع) اينگونه آمده است كه حرمله بن كاهل اسدي ملعون سر مبارك را به
گردن مركبي آويخته بود و زمانيكه مركب مي نشست سر به زمين مي خورد و وقتي مركب بلند
مي شد سر دوباره منور ميشد (تذكره الخواص)
مرحوم سيد محمد ابراهيم قزويني متوفاي سال هزاروسيصد و شصت . ه .ق در صحن مطهر ابالفضل(ع)
امام جماعت بودند و مرحوم شيخ محمد خراساني متوفاي هزاروسيصد و هشتاد وسه .ه . ق كه واعظي
بي نظير بود بعد از نماز به منبر رفت آن شب مصيبت ابالفضل (ع) را مي خواند واز اصابت تير به چشم
مقدس آنحضرت ياد مي كند مرحوم قزويني سخت متاثر مي شود و گريه مي كند و به ايشان ميگويد:
كه چنين مصيبت هاي سختي كه سند خيلي قوي ندارد را چرا مي خوانيد ؟ شب در عالم خواب به محضر
مقدس آقا ابالفضل (ع) مشرف مي شوند آقا خطاب به ايشان مي فرمايد :
سيد ابراهيم آيا تو در كربلا بودي كه بداني در روز عاشورا با من چه كردند پس از آنكه دو دستم از بدن
جدا گرديد دشمن مرا تير باران كرد و در اين ميان تيري به چشم من خورد هر چه سرم را تكان دادم
كه تير بيرون بيايد اما تير بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه تير را
بيرون بكشم ولي دشمن با عمود آهنين بر سرم زد كه بين دو ابرويم شكاف افتاد و وقتي روي زمين
افتادم دشمن بدن مرا هدف تير قرار داد و بدنم را تير باران كرد .

تصـاویـر مرتبط
نـــویسـنــده : مجتبی - گروه عمومی
تعداد بازدید این مطلب :
,
لطفاً نظرات خود را از طریق فرم زیر ثبت نمایید
نام ونام خانوادگی : پست الکترونیک :
موضوع نظر : وب سایت :
آمار بازدید : بازدید امروز : 269 بازدید دیروز : 232 بازدید کل : 747173 مطالب سایت : 161
اخبار سایت پیوند ها